تبليغاتX
gift of love
هدیه عشق

توی این همه مدت که اینجا نبودم کلی اتفاقات افتاده...

امروز اتفاقی اومدم..و وقتی دیدم  ..م پلنگ ...هم که نظر داده.

.و یه حس عجیبی که  امروز  داشتم و به یاد قدیما دلم ییهو خواست آپ کنم.. ..

یادش بخیر اون روزا و اون شبها..با تمام دردهاش که بود واسه خودش دورانی بود..

دلم بد هوای اون روز ها رو کرده..

ولی بازم خدایا شکرت .. و مرسی از  همه چیز

یادته سپیده...؟ چه زود گذشت...وای شبها تا صبح بیدار بودیم..وای چه کاراگاه بازی های در میاوردیم

  سیستم امنیتیمون ضعیف بود.. همه چی به مرور زمان لو رفت

شاید بازم اومدم... شاید من و سپیده با هم اومدیم و باز شروع کردیم.. البته با یکم تغییر تو آدرس

 اینقدر اینجا نیومدم..که رمز عبور رو فراموش کردم ..مجبور شدم از رمز عبور سپیده استفاده کنم..

 حالا .........

تا بعد...

افسون


+ نوشته شده در  شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت 5:42 PM  توسط سپیده  | 
خوشحالم که این وبلاگ یادگار دو سال از اون دوره از زندگیم هست که من ساده ترین و خوش ترین

آدم بودم .  اگه بگم فکر میکنم الان کمی عاقلتر و پخته تر شدم اشتباه فکر میکنم ؟ ! نمیدونم شاید همین

الان که دارم عنوان می کنم یعنی هنوز هم به همه چیز ساده نگاه می کنم .

نمی خوام بگم که عمر این وبلاگ کوتاست یا خسته شدم از بس که اینجا نوشتم یا نگران این بودم که

کی میخونه و کی نمی خونه ! ... می خوام بگم دوست دارم همچنان بمونه تا هر وقت دلم برای اون

 دوره از زندگی ساده اندیشانه ام ! ( چه کلمه ای !) تنگ شد بهش سر بزنم و بگم یادش بخیر ...

راستشو بگم دارم دنبال یه جایی می گردم که توش بزرگ شم ... عاقل شم و فارغ ! ...

هنوز پیداش نکردم تازه می خوام بگردم دنبالش ، شما سراغ ندارین ؟!

یه چیزایی تو سرمه ، خدا کنه خدا اینبار راه رو بهم نشون بده که اشتباه نرم ...

دلم برای همه اون روزا و شبایی تنگ میشه که می خواستم حرف بزنم اما نزدم ...

که همش دل دل میکردم که بنویسم یا ننویسم ...

که با چه شوقی دلتنگی هامو لای نوشته هام می گنجوندم و بعد از خوندنشون ذوق می کردم ...

که تو تک تک جمله هام و تو تک تک پست هام حرفهایی بود برای گفتن !! ...

 که چقدر برام مهم بود که خونده بشه ، که قابل فهم باشه ، اما نبود ....

سکوت ... سکوت ... سکوت ....

بازم می خوام برسم به اون جمله قشنگی که من خیلی دوسش دارم از دکتر شریعتی .

حرفهایی هست برای نگفتن و ارزش عمیق هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد ...

این حرفای نگفته جاشون فقط ته ته دل آدماست ، که اگر هم گفته بشه میدونم که هیچی جز

بی ارزشی نصیبش نمیشه ... و اینجوریه که باید نگفته بمونه ...

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 0:46 AM  توسط سپیده  | 
بسختی مریضم ... از بس تنم درد میکنه که نمیدونم چکار کنم ! بپرم بالا پایین ٬ دراز بکشم و بخوابم

٬ بشینم و بمیرمم !! ... از بس خوابیدم خسته شدم ! مریض شدنم هم مثل آدم نیست .. بجای

استراحت کردن  هر سال دم عید که میشه من مریضم ! انگار این بدن من به عید حساسیت

داره !!

آوا خواهر زاده ام اومده سرشو گذاشته رو پام ! محبتش گل کرده فکر کنم چون مامانش نیست

دلش تنگ شده  

این هفته بعد از تعطیلات حسابی  می خواستم برم دانشگاه ! ولی ظاهرا همچنان قسمت این

است که غیبت بخوریم !خدا قسمت کند انشاء الله

براتون دعا میکنم که یه وقت به درد من مبتلا نشید ! من الان نه اینکه مریضم ٬ یه خورده مظلوم شدم ٬

خدا دلش به رحم میاد.

 


+ نوشته شده در  یکشنبه 19 اسفند1386ساعت 9:29 PM  توسط سپیده  | 
  • همیشه نصفه شب به سرم میزنه که بیام و بنویسم ٬ این سکوت شب یه آرامشی بهم میده که دلم نمیخواد با خواب حرومش کنم ! بزور خودمو تو نت سرگرم میکنم یا کتاب میخونم ! این آرامش رو هیچ موقع دیگه ای از روز نمی تونم پیدا کنم ...
  • داشتم به خاطرات گذشته فکر میکردم ! اینکه دلم واسه خیلی چیزا تنگ شده ٬ خیلی چیزا و خیلی کسا ! ... دلم واسه اون تابستونایی تنگ شده که از گرمای اینجا فراری می شدیم و می رفتیم ..... می رفتیم دیگه ! امسال اصلا نشد که بریم ... حالا که فکر میکنم میبینم چقدر اون موقع روحیم شاد بود ! بس که شیطنت میکردم ٬ همه رو کلافه میکردم ! بقول دوستم که میگه ما یه وقتایی شانس بیاریم اون روی تو رو ببینیم ! وقتی اون روم میاد بالا قیافشون دیدنیه ! انگار تازه دفعه اوله منو میبینن !! آخیییی ... چقدر دلم واسه اون خودم تنگ شده بود !
  • نه واقعا اون منم ٬ یا این منم ؟؟!!! من کدومم بالاخره ؟ کسی نمیدونه ؟ ای بابا ! ...
  • با هر چیزه این خونه بتونم بسازم با حمومش نمیتونم ! آخه بابا اینم شد حموم .. من حموم خونه خودمونو میخواااام   ... از همین جا به کلیه معماران و مهندسان محترم توصیه میکنیم برای بالا رفتن فروش آپارتمانهایشان ٬ سایز حمام را بزرگتر از  هال و پذیرایی ( یا ترجیحا هم اندازه ! ) در نظر بگیرند ! پیشاپیش کمال تشکر را آرزومندیم !!!   
  • امروز عکس های سرویس دانشگاه رو که چپ کرده بود دیدم ! نمیدونم بچه ها چه جوری از اون تو سالم در اومدن !  واقعا خدا رو شکر که تلفات جانی نداشت ! یعنی اگه من اون روز بودم چی میشد ؟! نزدیک بودااا! ...
  • فکر کنم باز اون رگ کتابخونیم زد بالا !   دیگه نت جواب نمیده ! برم .. برم یه چند تا کتاب سفارش بدم ! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت 1:37 AM  توسط سپیده  | 
  • اگه فکر میکنی با این کارات همه چی عوض می شه ٬ کاملا در اشتباهی ! می دونی چیه ؟ هر کسی بالاخره یه جایی ٬ یه زمانی ٬ یه مکانی ! می فهمه داشته راه رو اشتباه میرفته ولی الان واسه من نه اونجاست ٬ نه اون زمانه و نه اون مکان ! فعلا می خوام بی تفاوت باشم ٬ فعلا می خوام فقط خودم واسه خودم مهم باشم  ٬ آره همون که فکر می کنی ! می خوام خودخواه باشم ٬ می خوام شب که چشامو میذارم رو هم از دست کارای خودم حرص نخورم ... یه خواب راحت با خیالی راحت .. امتحان کن .

 

  • اومده بهم شیرینی تعارف می کنه ! میگم به چه مناسبته ؟ با ذوق و خجالت میگه امروز تولدمه !! خندم گرفت .. تو دلم گفتم به من چه ! اگه فکر کردی من میرم بهش میگم که امروز تولدت بوده اشتباه میکنی !  

 

  • یعنی چه آخه !؟ اومدی جلوی من وایستادی موبایل به دست به اون طرف خط میگی جات خالی ! کاش امروز بودی !! حالا مثلا من نمیفهمم اون ور خط کیه ؟! به همین خیال باشید فعلا ٬ تا اموراتتون بگذره !

 

  • خوب خدا رو شکر که امتحانا تموم شدن ! چه لذتی داره وقتی از آخرین و سختترین جلسه امتحان سر بلند بیرون میای  ... یه عادت خیلی بدی دارم ! اینکه وقتی بدونم دارم خیلی خوب به سوالا جواب میدم از خوشحالی زیاد دیگه سوال آخریو جواب نمیدم ! یعنی اصلا روش فکر نمیکنم ! حتی اگه ۴ نمره داشته باشه ... پا میشم میام بیرون ! یعنی اگه دیدی من تا آخر وقت امتحان نشستم بدون یا امتحانمو خراب دادم یا یه مورد تقلبی خوب دارم !!

 

  • بابا اینقدر بهم غر نزنید ! اگه هر ۳ ٬ ۴ ماه در میون هم یه پست فلسفی سراسر ابهام ! ننویسم دیگه گیر میکنه تو گلوم که ! نظر که نمیخوام ازتون آخه ٬ اونارو میزنم بلکه یه خورده آدم بشم

 


+ نوشته شده در  جمعه 19 بهمن1386ساعت 1:42 AM  توسط سپیده  | 

چند وقتی بود سراغ گلچین آهنگهام نرفته بودم  ، امشب دوباره یه یادی ازشون کردم . با تک تکشون یه دوره ای رو گذروندم ... با هر کدومشون یه خاطره ای دارم ، تلخ ، شیرین ... امشب دوباره گذاشتم دلم یه نفسی بکشه ، نمیدونم چرا اینقدر بهش سخت میگیرم !

چقدر حرف نگفته دارم ! چقدر حرفام تکراری شده ، حداقل واسه خودم ! واسه بقیه اما حرفی نیست ، نمیخوام واسشون حرفایی رو تکرار کنم که منو عذاب میده چه برسه به اونا رو ... حرفام فقط خودمو تسکین میده ، هر گوشی نمیتونه شنونده حرفام باشه . اینو خیلی وقته فهمیدم .

بگو بیهوده نبوده اگه عاشق تو بودم... نگو عمر من تباه شد اگه اسم تو رو خوندم ...نگو اشتباه میکردم همش از رو سادگی بود ...نگو عشق ما تموم شد که تو دستات زندگی بود ... من غرورمو شکستم پای عشق تو نشستم... توی اوج بیقراری دل به هیچکسی نبستم ... دل زدم به موج و دریا تا به عشق تو رسیدم... چشم به امید تو بستم تا به ابرا پر کشیدم .

امشب از اون شباست که دلم میخواد اونقدر مبهم و بقول بچه ها فلسفی حرف بزنم که حس کنم دیگه هیچی تو دلم نیست ... از اون شباست که یه بغض گنده تو گلومه ولی نمیدونم کی و چرا اینقدر بزرگ شده ! ... از اون شباست که دلم میخواد بشینم و فقط آهنگ گوش بدم و فقط بنویسم و فکر کنم و فکر و فکر ... حتی حوصله فیلم دیدن و کتاب خوندنم ندارم ! دلم میخواد سر اولین کسی که در این اتاقو باز می کنه یه داد بلند بزنم !! ...

تمومش کن ته این جاده بسته ... تهش ماییم که قلبامون شکسته ... بگو اینجا کجای قصه ماست... نگاه کن اول راهیمو خسته ... نترس از اینکه حرفام دلنشین نیست ... تموم سهم ما از عشق این نیست ! ...  ما عشق اول هم بودیم اما ... همیشه عشق اول بهترین نیست .

یه جمله قشنگ از فیلم غرور و تعصب یادم افتاد ... « همه ما آدما تو فهمیدن عشق احمقیم!! » این فیلم به دلم نشست ، چرا ؟ معمولا آدم وقتی زیادی خودشو با شخصیت ها وفق بده یه همچین اتفاقی می افته .

اگه دستم به جدایی برسه ... اونو از خاطره ها خط میزنم ... از دل تنگ تموم آدما ... از شب و روز خدا خط میزنم ... اگه دستم برسه به آسمون ... با ستاره ها قیامت میکنم ... نمیزارم کسی عاشق نباشه...  ماه و بین همه قسمت میکنم ....... وقتی گاهی منو دل تنها می شیم ... حرفای نگفتنی رو میشه دید ... میشه تو سکوت بین ما دو تا ... خیلی از ندیدنها رو شنید ... قصه جدایی ما آدما ... قصه دوری ماست از خودمون .

وقتی نمیتونم با خودم کنار بیام، وقتی نمیتونم حتی خودمو راضی کنم ، وقتی خودم نمیتونم حریف خودم بشم !! ... چی بگم دیگه ؟!

سردیه این نگاهو بشکن... فاصله سزای ما نیست... تو بمون واسه همیشه ...این جدایی حق ما نیست .

جواب یکی از اس ام اس هامو وقتی که خوندم تازه انگار فهمیدم چقدر یه وقتایی خل میشدم ! یه نفر بهم گفته بود : ای کاش آدما واقعا معنی و قدر لحظات با هم بودن رو میدونستن ...  این حرف، از زبون آدمی که میدونم حاضره همه چیشو بده تا بهترین لحظاتش دوباره برگردن ، واسم یه تلنگر اساسی بود ... ولی من نمی فهمیدم ! هر چی بهم میگفت : امشب نه ! امشبو خراب نکن ... فراموش کن باز پشیمون میشی ... این لحظه ها دیگه بر نمیگرده !

خداحافظ گل لادن ..تموم عاشقا باختن  .. ببین من گریه هام از عشق .. چه زندونی برام ساختن.. خداحافظ گل پونه.. گل تنهای بیخونه .. لالاییها دیگه خوابید .. به چشمونم نمیشونه .. یکی با چشمای نازش.. دل کوچیکمو لرزوند.. یکی با دست ناپاکش.. گلای باغچموسوزوند...           خداحافـــــــــظ گل مریم .. گل مظلوم پردردم .. نشد با این تن زخمی .. به آغوش تو برگردم ..  نشه تا بغض چشماتو .. به خواب قصه بسپارم ..  از این فصل سکوت و شـــــــب .. غمه بارون و بردارم ... نمـــیدونــــی چه دلـــتنگم .. از این خواب زمستونی .. تو که بیداره بیداری .. بگو از شب چی میدونی ..

چقدر امشب حرف زدم ... از همه چی ... بی ربط و با ربط ... از اینور و اونور ! ... از همه جا و هیچ جا.

یه خورده حالم بهتر شد !


+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 دی1386ساعت 10:57 PM  توسط سپیده 

طبق یه قرار ناگفتنی ! قرار بود که اینجا دیروز یعنی ۱۸ آبان به روز بشه ، ولی خب نشد که بشه ...

خواستم بیام و بگم که یکسال دیگه از سال هایی که قراره زنده بمونم کم شد !(حالا خوب یا بد بماند)

ولی یه چیزی خیلی برام جالب بود ... اینکه از یه کسایی انتظار داشتم که یادشون باشه که دیروز

چه روزی بوده ، ولی نبود ... توقع نداشتم و ندارم ... اگه داشتم مطمئنا منم فراموش میکردم که...

فقط یه حساسیت کوچیک بود واسه اینکه بدونم ......... خب حالا دیگه مهم نیست .

هر کسی یه جوریه دیگه .


+ نوشته شده در  شنبه 19 آبان1386ساعت 1:38 PM  توسط سپیده 

من بازم کتاب خریدم ! الان با خودتون میگید چه سرگرمی مثبتی نه ؟! خوب آره ... شاید ، ولی الان دیگه فکر میکنم کتاب خوندن واسه یه چیزی بالاتر ازسرگرمی شده ... یه جور عادت ... اما با ارزش . باور کنید که برای خودمم عجیبه که در عرض این 3 ، 4 ماه مصرف خوندنم این همه رفته بالا ! فقط میتونم بگم که از این سردر گمی اصلا ناراحت نیستم !

اما بقیه خیلی با این قضیه کنار نمیان !  اوایل خانواده ام هم پای به پای من ، خوندن بعضی از کتابها رو امتحان میکردن ، اما حالا دیگه بهم میگن : تو از خوندن این کتابا حوصلت سر نمیره ؟ چه جوری میخونیشون ؟؟ البته فکر کنم که یه مقدار سلیقم در کتابخونی تغییر کرده ! ( حالا رفته بالا یا پایین ؟؟ )  مامان جانم هم که اوایل فقط یه غر کوچولو میزد اونم وقتی که ناهار و شام خوردن و یا خوابیدنم به واسطه کتابخوندن عقب میافتاد ! اما از وقتی که در عرض یه هفته 5 بار مامور پست اومده دم خونمون و کتاب آورده یه خورده نظرش عوش شده ! آخرین بار شنیدم که زیر لب میگفت : دفعه بعد میگم آدرسو اشتباه اومدین !!!!  البته منم گفتم : مامان جان ، فقط پول دخترتو میریزی دوور !... خب من چکار کنم که این فروشگاه های اینترنتی عقلشون نمیرسه که همه رو با هم بفرستن !!

راستش وقتی کتابا میرسه دستم ! یه روز با خودم کلنجار میرم  که دست بهشون نزنم آخه نمیخوام زود تموم بشن ! چون به محض اینکه دست میگیرم ، در عرض 3-4 ساعت یا فوقش یه نصف روز تموم میشن و من میمونم و حوضم !! تا اونجا که من یادم میاد کلاس تند خوانی نرفته بودم ؟؟!! ( البته تا 6 سالگیم رو یادم نیست !!!) بهار امروز بهم میگفت دست راستتو بکش رو سرم !!   آخه وقتی یه کتابو شروع میکنه تموم کردنش با کرام و کاتبینه !!

ولی خدا رو شکر که بعد از تموم شدن کتابا حداقل یه سرگرمی دیگه دارم ! فیلم دیدن ... یه سریال خارجیه (که اینترنتی خریدم ) اسمشم نمیگم ، خیلی هم معروفه! در حدود 100 قسمته ! با خودم قرار گذاشتم که نهایت شبی دو قسمتشو ببینم ! البته امیدوارم که بتونم جلوی خودمو بگیرم !  راستی میخوام یکی از کتابهایی رو که خوندم بهتون پیشنهاد بدم ... من خیلی خوشم اومد ازش "" چراغ ها را من خاموش میکنم ""  .  نویسندشم " زویا پیرزاد "

برنده چندین جایزه شده این کتاب ، خلاصه که از دستش ندین ...

به قول افسون :: تا بعد شایدم هم ابد !!

 

اینم مثلا منم !


+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 مهر1386ساعت 7:6 PM  توسط سپیده  | 

_ شما رو نمیدونم ، ولی من وقتی فهمیدم که شب قدر رسیده ، باور نکردم ! فکر کردم مامانم داره باهام شوخی میکنه ... آخه چه جوری میشه اینقدر زوود ؟؟  از قدیم گفتن وقتی زمان زود میگذره یعنی اونقدر خوب گذشته که رفتنشو احساس نکردی... نمیگم کاش همیشه ، همین حال و هوا بود ; چون امکانش نیست ... واقعا نمیدونم از کی فهمیدم که ارزش این شبا چقدر زیادن ، ولی فکر میکنم حالا هم دیر نشده ... هنوز وقت هست برای ... برای همه اون چیزایی که فقط و فقط تو خلوت خودت پیداشون کردی ...

_ این مدت یه چیزه دیگه هم کشف کردم . اینکه چند تا کار هست که از انجام دادنشون لذت میبرم ! مثل آشپزی ! بهم نخندینااا ... جدی گفتم . خب البته استعدادشم باید داشته باشیا ! مگه الکیه ... تجربه چندین ماهه منو این ثابت کرده ... ولی خیلی خوش بحاله خانواده ام شد ، اینکه به آشپزی منم ایمان بیارن خودش کلیه .. به طوری که  چندین شب متوالی تقاضای یه غذای بخصوصو کنن اونم فقط به دستپخت من !! که البته اینم شد نتیجش ( یه جور دلمه است ! ) دستورشو به کسی نمیدماا ! این غذای مخصوصه سر آشپزه !!

_ دیشب یه فیلم ایرانی دیدم ، منو بد جور برد به حال و هوای دوران جوونی ! خیلی بد ( حالا میگم جوونی فکر نکنین چه خبره ! یه 5 ، 6 سال پیش ) ... طوری که تا 3 و 4 صبح خوابم نبرد ، خیلی درگیرم کرد ! خودمم تعجب کردم ، چون اونقدر فیلم قابل توجهی نبود که منو مشغول کنه ، ولی نفهمیدم چی شد ؟! الانشم هی ذهنم منحرف میشه اونوری ! اسمشو نمیگم چون نمیخوام کسی قضاوتی کنه ! البته بگم که کارگردانشم پوران درخشنده بود ! فکر کنم خیلی شدید با شخصیت های فیلم ، همدردی کردم ! ... با اینکه واقعا این درگیری هایی که تو فیلم بود و نداشتم ولی ... همینش برام عجیبه !

_ بازم حرف داشتم ولی الان دیگه یادم نمیاد ... فکر کنم تا همین جا کافیه ...


+ نوشته شده در  جمعه 13 مهر1386ساعت 1:23 AM  توسط سپیده  | 
جای بهار چقد خالیه...از وقتی خدافظی کرد و رفت از  این وبلاگستون...دیگه نه روز دارم نه شب

اصلا" دستم نمیره به نوشتن  آخ بهار  جون کجایی

نه اینکه منم این جا خیلی هستم.....خیلی هم اهل نوشتنم

سپیده هم آ پ نمی کنه.....نکنه اونم یه وبلاگستون زده؟؟؟؟؟....

******

بچه ها نمی دونم چرا یه مدتی گیر داده بودم به فال قهوه..کارم این بود هی میرفتم قهوه میخوردم

شما ها اعتقاد دارین...؟؟؟تا حالا رفتین...؟؟اگه نرفتین...حتما"برین..به امتحانش می ارزه......

من یه جا توپی و سراغ دارم.....نگین نگفتی ها ااااااا........

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 مهر1386ساعت 8:46 PM  توسط افسون   | 

واقعا یه سال گذشت ؟؟ چقدر زود میگذره ! همه جور سالگردی دیده بودیم ، سالگرد ازدواج ، وفات ، تولد ! خدا رو شکر نمردیم و سالگرد وبلاگ رو هم دیدیم ! .. خوش بحال اونایی که یه 20 سالی از وبلاگ نویسیشون میگذره !!!!

یادش بخیر ... پارسال همین موقعها نصفه شب بود که منو سپیده و بهار تو تاریکی نشسته بودیم و تنها روشناییمون نور مونیتور بود . من و سپیده تو نت بودیم  و داشتیم به کشفیاتی که کرده بودیم ، می خندیدیم و در ضمن ذوق هم میکردیم ... با اسم های مختلف میرفتیم روزنوشت بعضیها و ... کلی خوش میگذروندیم !

بعد هم ییهوو به سرمون زد که مگه ما چمونه ؟! خلاصه که همون نصفه شبی ، وبلاگ تاسیس کردیم! .. قیافه بهار خوب یادمه ! یه چشش خواب بود و یه چشمش بیدار . بعدشم که اومدیم کلی شرط و شروط واسه خودمون گذاشتیم که مثلا همیشه به روز باشیم و کلی تصمیمات دیگه خیر سرمون ! واسه این عکس تو وبلاگ هم کلی فکر کردیم تا بالاخره شد این !

ولی حالا که اولین ساگرد ازدواج ما با بلاگمونه ، باید یه اعترافی کنم . تو این یکسال زندگی مشترک !! ( که من به تعداد انگشتان دست آپ کردم ) واقعیت اینه که فقط چند تا از پستامو خودم تایپ کردم ! بقیه شو من مینوشتم میدادم این سپیده تایپ و ویرایش میکرد !

آخیش راحت شدم ... عذاب وجدان گرفته بودم ، واسه همین بود نمیتونستم آپ کنم دیگه ...

ولی دیگه تو این بلاگ جدیدم که گفته بودم و آدرسشم بهتون ندادم ! مجبورم خودم تایپ کنم ... اما همچنان از کمک های بی دریغ این بشر ! در طول شبانه روز بی بهره نیستم ! ...   

و یه خبر مهم ::: من تصمیم دارم به این مناسبت دوستامو دعوت کنم ، سور بدم ... از بر و بچه هایی که میخوان در این جشن شرکت کنن خواهشمندم که فرم زیر رو به دقت پر کنند و برای ما میل بفرمایند . ( کاملا جدیه ها !! هر چقدرشو تونستین پر کنین)

نام ::                            نام خانوادگی::                                 نام پدر ::       

   شماره شناسنامه ::                           شماره تلفن ::                                  آدرس منزل ::

حتما برای ما بفرستید تا باهاتون تماس بگیریم که بعد بریم بخور بخور ، درکه و این حرفا ! ... نگین نگفتیااا

البته من مثل بعضیها نیستم که از زیر هزار و یک مناسبت در برن ! فوقش یه پلو ساده دیگه .. هان ؟

ای وای ... یکسال گذشت من هنوز اینجام ؟؟!! بابا ، یه شب بیاین هممون دست به دعا بشیم ، همزمان همه  از خدا حاجت منو بخواین دیگه ! چی میشه مگه ؟

من نباید زیاد این پست و طولانی کنم . خوشحالم که تو این یه سال دوستای خوبی پیدا کردم .بهونه خوبی بود . ولی اگه بچه زرنگ و فعالی بودم اینجا ، خیلی بهتر بود . چه کنم دیگه مشغله هام زیاده ( خیر سرم ، سرم خیلی شلوغه ! )

از همتون ممنون که ما رو تحمل کردین و بهمون سر زدین . از تشریف فرماییتون خوشحال شدیم. منزل خودتونه . بازم بیاین این طرفا پذیرایی بشین .  ما مشکل نداریمااا .

تا بعد ، شاید هم ابد !

افسون


 


 

یکسال پیش همین روز بود که ما 3 نفر این وبلاگو راه اندازی کردیم البته سپیده افتتاحش کرد.

قرار گذاشتیم که هفته ای یکیمون پست بذاره خوب اوایلش همین طوری پیش رفت ولی همیشه هر چی که آدما می خوان نمیشه.

کلی حرف بود برای زدن ولی موقع نوشتن که می شد هر چی سبک سنگینش می کردی نمی شد نوشتش ، از دوران دبیرستان با نوشتن مشکل داشتم اصلا  با تنها درسی که مشکل داشتم انشا بود...بگذریم مثلا امشب اولین سالگرد وبلاگه... وای که ما چه شورو ذوقی داشتیم موقع ساختن این بلاگ چقدر هم گشتیم تا بالاخره قالبی رو که می خواستیم پیدا کردیم و با چه شوق و ذوقی هم اولین پستامونو زدیم ولی هر روزی که گذشت کم کم برامون عادی شد و پفمون خوابید هفته ای یکی شد 2 هفته یه بار ،ماهی یه بار...من یکی رو که دیگه نگو ..شر منده...

 ولی واقعا کیف داره ها ، بعد پست زدنت میای می بینی چقدر برات ارزش گذاشتن و نظر دادن و اگر خدایی نکرده زبونم لال ،روم سیاه، روم به دیفال و چه وچه بیای ببینی محض رضای خدا یکی هم نظر نداده ، بد می خوره تو پوزتا نه تا حالا پیش اومده براتون؟ دیدین که چه حالی داره اگه میدوین به منم بگین چون من نمی دونم چونکه خداروشکر اینقدر شما به ما لطف داشتین که با نظراتون ما رو شرمنده کردین ...

امشب شب وداع من با شما دوستانه اگر چه من تو این یه سال زیاد ننوشتم ولی دوستان خوبی پیدا کردم و از همتون ممنونم  ...

خداحافظ

بهار


 


دنگ .... دنگ ....

ساعت گیج زمان در شب عمر

 میزند پی در پی زنگ

زهر این فکر که این دم گذر است

می شود نقش به دیوار رگ هستی من

لحظه ام پر شده از لذت

یا به زنگار غمی آلوده است

لیک چون باید این دم گذرد

پس اگر می گریم

گریه ام بی ثمر است

و اگر می خندم

خنده ام بیهوده است

 

دنگ .... ، دنگ ....

لحظه ها می گذرد

آنچه بگذشت ، نمی آید باز

قصه ای هست که هرگز دیگر

نتواند شد آغار

مثل این است که یک پرسش بی پاسخ

بر لب سرد زمان ماسیده است

 

پرده ای میگذرد

پرده ای می آید

میرود نقش پی نقش دگر

رنگ می لغزد بر رنگ

ساعت گیج زمان بر شب عمر

میزند پی در پی زنگ :

دنگ .... ، دنگ ....

دنــــــــــگ ....           (سهراب) - با اندکی ، کمی تا قسمتی تلخیص -

 

بازم همون جمله تکراریه ، چقدر زود گذشت ! ... این شعر خودش خیلی گویاست . دست شاعرش درد

 نکنه .

یه چیزایی رو تا تجربه نکنی ، درک نمی کنی ... پس تلاش نکن تا به زور به کسی بفهمونیش!

اینم از جمله پایانی که نگین این دختر حرف نزد !

سپیده


+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 شهریور1386ساعت 0:0 AM  توسط افسون   | 
میدونم برات عجیبه         این همه اصرار و خواهش

این همه خواستن دستات       بدون حتی نوازش

میدونم که خنده هامم      واسه تو گریه درده  

میگذری از من و میری            اما باز من٬ بر میگردم

 

میدونم برات عجیبه       من با اون همه غرورم 

پیش همه بدیهات      چه جوری بازم صبورم  

میدونم واست سواله     که چرا پیشت حقیرم  

دور میشی منو نبینی     باز سراغت و میگیرم

میدونی چرا همیشه     من بدهکار تو میشم 

وقتی نیستی هم یه جوری    با خیالت راضی میشم

میدونی واسه چی از تو    بد میبینم و میخندم

تا نبینی گریه هامو    هر دو چشمامو میبندم  

 

چاره ای جز این ندارم     آخه خون شدی تو رگهام

می میرم اگه نباشی         بی تو من بدجوری تنهام 

میدونم یه روز میفهمی     روزی که دنیا رو گشتی

من چه جوری تو رو خواستم     تو چه جور ازم گذشتی

 فکر میکنم ٬اکثرتون این شعر و آهنگ رو میشناسید ... 

خب خوبه ! ... برام مهم نیست حتی اگه شخص دیگه ای اینو میخوند ...

برای من اول شعر مهمه ٬ بعد آهنگ و آخرش خود خواننده ! ...

فقط خواستم که اینجا ثبت بشه ...

خیلی خسته ام ... خیلی

همین ...


+ نوشته شده در  سه شنبه 16 مرداد1386ساعت 0:5 AM  توسط سپیده 
همیشه وقتی انتظارشو نداری یه خبرایی میشنوی که فکر میکنی حسابی شوک زدت کنه !  ولی میدونی جالبیش چیه ؟! اینکه اونقدر که باید و شاید تعجب نمیکنی ! انگار که قبلا اونو شنیدی ...

میدونی؟ ! وقتی دلت میخواد تنها باشی حتی شده واسه یه چند ساعتی کسی دور و برت نباشه کجا پناه میبری ؟! معمولا همه یه جاهایی رو دارن ٬ محض رفع دلتنگی هایی که ناشی از کمبود تنهاییه !!!  منم معمولا یه همچین وقتایی صبر میکنم همه بخوابن ! و بعد در سکوت کامل در رفع این دلتنگی میکوشم !(مثل الان )

تا خودت نخوای نمیتونی ! اینو هممون میدونیم ... منم نخواستم ٫ نه اینکه بد باشه و نخوام که نابودش کنم ! نه ! ... از نظر من بد نیست ... اینکه تو از نظر دیگران آدم مغروری باشی ولی از نظر خودت نه! این بده ...  من دوسش دارم ٫  دلم نمیخواد نابودش کنم ... واسه اینه که میگم تا خودم نخوام نمیشه ... منم نمیخوام ! پس هیچ راهی نداره جز این که همینجوری که هست پذیرفته بشه ... ( خیلی مبهم بود ؟  )

به هر حال این موقع شب این افکارمو باید یه جوری مینوشتم دیگه ! خلاصه که این از آب در اومد ...

وبلاگ یکی از بچه ها رو هر وقت که میخونم بیشتر اوقات انگار دارم حرفای خودمو میخونم ! برام غریب نیست ٫ هر چند که خودش خیلی غریبست !  .. . نمیدونم ٫ چند وقته دیگه نمیشه واسش نظر داد ! این نظرای من موند تو گلوم  !!

اصلا قصد آپیدم نداشتم ! حداقل الان نه! ... ولی خب چه میشه کرد ... حرفه دیگه ٫ میاد خودش ...

آهان راستی ... داریم به سالگرد یه سالگی وبلاگمون نزدیک میشیم ... باید برم گوش این بچه ها رو بکشم که یادشون بیافته ٫ یک سال گذشت ....

 


+ نوشته شده در  جمعه 5 مرداد1386ساعت 0:48 AM  توسط سپیده  | 
  • مثلا قرار بود که ننویسم و این حرفا...

غزل خداحافظی رو هم خونده بودم هااااااااااا..عچب رویی دارن مردم هاااا

البته خوب اصرار دوستانو برو بچ....منم که حساس  مگه می تونم به کسی بگم نه

خوب بگذریم

 

  • بهار و سپیده که مشغول امتحان هستن..البته سپیده طفلک سخت مشغول خوندنه از نوع رمانش.

خوشحالم و ممنون خدا جون که در گیر این مسائل نیستم...(درس و دانشگاه وامتحان و...)

 

  • بد جور افتادم تو مود فیلم دیدن ...هرچی فیلم ندیده داشتم دیدم که هیچ )٬ هر چی از این و اون هم گرفتم بماند... شبها تا کی میشینم تا فیلم دانلود بشه ببینم ٬بعد میخوابم...اگه کلاغ ااا بذارن

 

خوب انشاء ا.. همتون امتحانات این ترم و رد بشین .................ووو برین ترم بد

 


+ نوشته شده در  جمعه 1 تیر1386ساعت 0:45 AM  توسط افسون   | 

اینکه خیلی وقته که اینجا ننوشتم اصلا ربطی به کمبود موضوع و این حرف ها نداره ! حرف زیاده ولی حس و حال نوشتن نبود ... خب دیگه یه وقتایی اینجوریه دیگه ...

دیروز رفتم کلی کتاب خریدم ! واسه همین الان کلی خوشحالم ... فقط نمیدونم کی باید وقت کنم اینا رو بخونم ! البته وقت دارم ولی عذاب وجدانم و چکار کنم !! ... آخه موقع امتحاناست . یکی نیست بگه مگه الان وقته کتاب خوندنه که رفتی یه خروار کتاب خریدی خوشحالی واسه خودت !!!

همیشه اینجوری بودما ! موقع امتحانا که میشد یاده کارایی که دوست داشتم انجام بدم میافتادم !! ... مدرسه که میرفتم موقع امتحانها یادم میافتاد روزنامه دیواری درست کنم !!! ...  یا بشینم فوتبال جام باشگاه ها رو تماشا کنم !! ...  آخی ، یادش بخیر ! نصفه شبی یواشکی پا میشدم با صدای کم ، فوتبال نگاه میکردم ! بدبختی اینجا بود که فرداظهرم باید حتما تکرارشو نگاه میکردممم !!! ... یادش بخیر . بابام چقدر حرص میخورد ! میگفت مثل پسرا میشینه فوتبال میبینه !!!! ... یه وقتایی هم سر تکرارش تلویزیون و خاموش میکرد  ولی نمیدونست که من شبا اصلشو میدیدم !! ( الان عذاب وجدان گرفتم ) ...

یکی به من بگه من چکار کنم !! از الان یه هفته وقت دارم تا موقع امتحانا ولی باز صبر میکنم دقیقه 90 درس میخونمم !! ... عادت بدیه !! فکر کنم از بچگیم روم مونده ! ...

 یاد جوونیام افتادم هوس فوتبال کردم ! ولی الان چون کمبود خواب دارم نمیشه ! چون تا صبح سرم تو کتاب بود !

صبح مامانم اومد بالا سرم ، فکر کرد داشتم تا حالا درس میخوندم !!! .... کلی ذوق کرده بود ! ... من بازم کلی عذاب وجدان گرفتم ! ... یعنی من خیلی غیر عادیم ؟؟!!! ...

فعلا .  


+ نوشته شده در  شنبه 19 خرداد1386ساعت 0:28 AM  توسط سپیده  | 

نمیدونم این آخرین پستیه که اینجا میزنم یا نه ! بعضی ها میگفتن کارت رو در 2 وبلاگ ادامه بده !ولی فکر کردم واقعا سخته !! به همینشم نمیرسم چه برسه به دو تاش ...

 شایدم یکی از دلایلش وجود بعضی از آشنایان بودکه باعث میشد من نتونم حرف دلمو تو این وبلاگ بزنم! هر چند نمیدونم چه جوری ظرف ایکی ثانیه  ردمو زدن !  ... و احتمالا سر میزنن ولی بروز نمیدن واسه همین تصمیم گرفتم که احتمالا ! بی خیال وبلاگ نویسی بشم ، پس  ...

  اگر بار گران بودیم رفتیم   گریه نکنید ... ناراحت نباشید ، خیلی هم غصه نخورید ... 

 این روزا واسه من بدترین و دردناکترین روزاست ... اصلا ماه اردی بهشت واسه من دیگه مثل سابق نیست .. برام شده تلخ ترین ماه سال ... متاسفانه تولد یکی از عزیزانم هم ، مصادف شده با بدترین روز عمر من ... هر چند شاید بهم ربطی نداشته باشن ، ولی خوب همیشه اون تاریخ برام عذاب آوره ...

بچه ها همگی واسم دعا کنید که حاجتم رو بگیرم . التماس دعای شدید دارم.

 از دوستان هم معذرت میخوام که همیشه تو پستهام حرفای نومید کننده و به قولی حرفایی که بوی مرگ و غم رو میدن ، میزدم . ولی حالا میخوام یه ماجرایی رو براتون تعریف کنم

یکی از دوستام بعد از مدتها ( شاید یه سال ) باهام تماس گرفت ... از هر دری حرف میزدیم که کار رسید به قربون صدق رفتن و از این صحبت ها . اونم داشت میگفت که آره ، اون موقعها چقدر شاد و شنگول بودی و الان چقدر غمگینی و الهی من برات بمیرم ! ، الهی پیشمرگت بشم و از این حرف ها !! منم خیلی جدی بهش گفتم آره ،میخوای بمیری بمیر ! هر چه زودتر بهتر !!  ... دیدم خشکش زد  ... برگشت گفت : بابا ، یه خدانکنه ای ، چیزی بگو !  گفتم : من دیگه واسه کسی دعا نمیکنم که زنده باشی  ! همه یه روزی میمیرن  ! حالا زودتر بهتر ! ... اونم گفت نههههه ، من زندگیمو دوست دارم ، خیلی هم ازش راضیم ! یعنی چی ؟!خلاصه اینجوری شد که باهام قهر کرد !! منم چون اصلا حوصله منت کشی نداشتم ، گفتم قهر کرد که کرد ! چه کارکنم !....

ولی میون حرفاش یه جمله جالب گفت ... گفت : چقدر بی رحم شدی !؟ نکنه از عزرائیل پورسانت میگیری !! 

  از خانم یا آقای عزرائیل تقاضای عاجل دارم ! که بجای پورسانت دادن به اینجانب ، نوبت منو جلو بندازن ... پیشاپیش کمال تشکر را دارم ...

ولی یه نصیحت بهتون کنم ... حرف های دلتون رو به کسی نگید یا حداقل به 1 یا 2 نفر بگید ... آدما به ظاهر رازدارتون هستن ولی در باطنشون معلوم نیست چی میگذره ... خیلی از اونا وجودشون پر از عیب و ایراده ولی اونا رو نادیده میگیرن و عیب ها و اشتباهات تو رو به رخت میکشن ! و اونا رو بزرگ جلوه میدن پس به هر کسی اعتماد نکنین .  ( منظورم در کل بود ... نه به بچه های این وبلاگ !)

 از این به بعد میخوام در روابطم با اطرافیان ٬ حد قائل بشم ... تا حالا اینطوری نبوده ولی سعی میکنم که این اتفاق بیافته ! ... خب ... هر از چند گاهی میام بهتون سر میزنم ..

 خداحافظ

افسون

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 اردیبهشت1386ساعت 9:18 PM  توسط افسون   | 

می خروشد دریا

هیچ کس نیست به ساحل پیدا

لکه ای نیست به دریا تاریک

که شود قایق

 اگر آید نزدیک

مانده بر ساحل

قایقی ریخته شب بر سر او

پیکرش را زرهی نا روشن

برده در تلخی ادرک فرو

هیچ کس نیست که آید از راه

و به آب افکندش

ودر این وقت که هر کوهه ی آب

حرف با گوش نهان می زندش

.مو.جی آشفته فرا می رسد

از راه که گوید با ما

قصه یک شب  طوفانی را

رفته بود آن شب ماهی گیر

تا بگیرد از آب

 آنچه پیوندی داشت

با خیالی در خواب

صبح آن شب که به دریا موجی

تن نمی کوفت به موجی دیگر

چشم ماهی گیران دید

قایقی را به ره آب که داشت

بر لب از حادثه تلخ شب پیش خبر

پس کشاندند سوی ساحل خواب آلودش

به همان جا ی که هست

در همین لحظه غمنک به جا

و به نزدیکی او

می خروشد دریا

وز زه دور فرا می رسدآن موج که می گوید

از شبی طوفانی

داستانی نه دراز

                                               


+ نوشته شده در  شنبه 25 فروردین1386ساعت 7:38 PM  توسط   | 
همیشه وقتی میخوای به عقب برگردی و یه نگاه به گذشته بندازی ، یه جور دودلی تو وجودته ! دودلی که نه ! شاید یه جور هراس ... ترس از اینکه وقتی به پشت سرت نگاه میکنی ، از یادآوری بعضی چیزا احساس پشیمونی یا ناراحتی کنی . 

ولی ... الان که ساعت های آخر ساله ، وقتی برمیگردی به عقب ( خیلی دور نه ! همین نزدیکیها ) ناخود آگاه خیلی از خاطرات این یک سال به یادت می آد . لحظه هایی که شاید خیلی بی تفاوت از کنارشون گذشتیم . یا لحظه هایی که ارزش وقت گذاشتن رو نداشتن و ما مدتها در کنارشون ، زمان و مکان رو فراموش کردیم .

نمیدونم شما هم مثل من آدم خاطره بازی هستید یا نه ؟ شاید هم باشید اما نمیخواید باور کنید که هستید . الان که دارم به این مدت زمانی که گذشت فکر میکنم ، خیلی چیزا داره یادم میاد !! ...

اینکه چه موقعیت هایی رو از دست دادم یا میتونستم بهتر انجامشون بدم ! اینکه چه لحظات خوب و لذت بخشی رو گذروندم ! اینکه چقدر به خاطر دلتنگیهام ، بغض سنگینمو فرو دادم ! اینکه......................... صادقانه گفتم تا شما هم صادقانه باورم کنید .

اگه از اومدن بهار خوشحال میشیم ، اگه از اینکه داره سال جدیدی آغاز میشه ، ته ته دلمون یه جور دلخوشی حس میکنیم ! ... به خاطر اینکه که هممون منتظر یه فرصت دوباره ایم ، هممون امیدواریم که بتونیم تمام موقعیت های از دست رفته رو دوباره بسازیم یا تمام اون لحظات خوشمون رو دوباره تجدید کنیم ...

این همه حرف زدم که آخرش برسم به من . چون همه این حرفایی که زدم ته تهش ختم میشه به خودم.

میخواستم این پستم ، طولانی ترین پست این مدت باشه ! هنوز نمیدونم هست یا نه ؟ ولی واسه اینکه مطمئن بشم میخوام یه شعر هم اضافه کنم .

      ... گاه آرزو می کنم

می توانستی چند صباحی چون من باشی

 

بیاندیشی آن چیز که من می اندیشم؛

 

ببینی آنچه من می بینم؛

 

احساس کنی آن گونه که من احساس می کنم؛

 

دریابی آشفتگی، ترس، تحسین و

 

دوستی را که نسبت به تو احساس می کنم،

 

همه را یکباره و با هم.

 

اگر می توانستی حتی برای لحظه ای در ذهن من زندگی کنی؛

 

می نوانستی ببینی که دنیای من چگونه سرشار از مسئولیت هاست

 

و عجیب آنکه اغلب به تو می اندیشم.

 

می دیدی که چه شادی را به من ارزانی داشته ای.

 

می دیدی که تا کجا شادمانم که می توانم لبخند بزنم،

 

بخندم، سرخوش باشم و آزاد چون کودکان.

 

این همه را از تو دارم.

 

اگر می توانستی نیم نگاهی به درون من بیافکنی؛

 

می دیدی آن سپاس و تحسین را.

 

تحسین نه تنها برای آنچه که هستی

 

بلکه برای آنچه که بذل می کنی تا من این باشم.

 

و خواهی دید که تا چند،

 

این همه را حرمت می دارم.

 

اما آنچه بیش از همه به حیرتت وا می دارد،

 

تمام آن عشقی است که به تو دارم.

 

و آن گاه که این را احساس کردی،

 

همیشه به یادش خواهی داشت

 

درک خواهی کرد

 

که گرچه نمی توانم پیوسته ژرفا و شکوه آن را بیان کنم،

 

اما همواره در وجود من می جوشد و زنده است

 

 

 

سپیده

 



بعد از مدت ها قلم به دست گرفتم و شروع به نوشتن کردم . چقدر ارتباط گرفتن سخت میشه یه همچین وقتایی !

حتما دوستان میگن همچین میگه سخته ، که انگار تا الان چند تا پست زده ! قبول دارم که پست چندانی ندادم ، ولی قبلا شاید از ۱۱ سالگی همیشه خاطرات و دلتنگی هامو مینوشتم . . . و همینطور ادامه داره تا الان . تو این ۴ سال اخیر دیگه کمتر مینویسم ! واسه همینه که میگم خیلی سخت شده ...

الان که دارم مینویسم یه حس خوب دارم .. تو یه اتاق تاریک که فقط یه فانوس روشنه ( البته با کلی بدبختی یکمی نفت گیر آوردم !) ... پنجره رو هم باز کردم ،یه باد ملایمی می وزه که نگو !! اونم با یه موزیک لایت  وای چه حس خوبی !!

کاش میشد هیچوقت صبح نشه !!

کاشی کلی از این اتفاق هایی که امسال افتاد ، نمی افتاد !! چی میشد خدایا ، فقط امسال ، همین امسال رو از صحنه روزگار محو میکردی ! ...

عید امسال با عید ۴ سال پیش با عید هایی که دوران بچگیم داشتم، چقدر با هم فرق میکنن !!

عید ۸۱ ، ۸۲ ،۸۳ ،۸۴ و ۸۵  با عید امسال !!! چقدر تفاووووت ! ... اون اولی با یه حس عالی و عجیب و قشنگ ! و پر از امید و شور و نشاط زندگی و این یکی ....  اون روزا دنیا برام یه رنگ و بوی دیگه داشت ! چقدر به آینده امیدوار بودم ... اما امسال ... حتی به فرداشم فکر نمیکنم ! چه برسه به ......

امیدوارم که امشب صبح نشه ، حداقل برای من ... بشه شبی بی پایان ...

این اولین سالی بود که بوی بهار رو حس نکردم و اصلا حال و هوای عید رو نفهمیدم ... فقط مثل یه دانش آموزی که باید حتما درسشو پس بده ، رفتار کردم . انگار همه کارهایی رو که امسال کردم حکم رفع تکلیف رو داشت . اما سالهای قبل ! ... همه از روی جون و دل بود ..

احتمالا بعضی ها که اینو میخونن میگن اه ... باز این دپرسی نوشت و از این حرفا ... ولی من که گفته بودم دپرسی مینویسم ! ... به خاطر همین احتمالا کمتر و شاید هم دیگه ننویسم ! ...

اینقدر که ماشاءالله دوست و آشناها زیاد شدن اینجا ! و فعال البته

وای که چقدر امروز اس ام اس داشتم !!!  بعضی حتی ۲ تا ۳تا اس ام اس میدادن ؟! منم به هیچ کدومشون جواب ندادم  و نخواهم داد !!

شنیدین که میگن اگه لحظه سال تحویل تو آینه نگاه کنی ، آرزوت بر آورده میشه !؟ خدا رو چه دیدی ؟؟؟

شاید آرزوی من هم ....... ؟! 

شاد باشید و سلامت 

سرنوشت را نمیتوان از سر   نوشت ...

افسون

 


+ نوشته شده در  سه شنبه 29 اسفند1385ساعت 0:31 AM  توسط سپیده  | 

یه مدت بود که حال و حوصله نوشتن نداشتم کلی فکر تو سرم بود ولی همشون همونجا موندن و فسیل شدن بس که بی حوصله شده بودم ( نمی دونم) حال و هوای یه خونه تکونی درست و حسابی کردم ولی از کجا شروع کنم نمی دونم (از حال یا پذیرایی؟)چقدر بده آدما ول معطلاً، حسابشون  با خودشون  معلوم نیست سر در گم و گیج و ویجاً(همه اینا رو با خودمم شما به دل نگیر)..

آدم چه فکرا می کنه و چی می شه 180 درجه با اونی که فکر می کنی توفیر داره البته  گاهی ..بابا، فکر می کردیم با ماشین می زنه به یکی می فهمه غیر عمد یعنی چی،یا می زنه خواهررو می کشه ،یا  اینکه نه ، یارو رو می بخشه ولی با دختره ازدواج نمی کنه.محض رضای خدا یکیشم نشد ... بابا راه دور نرو زیر تیغ و می گم ولی خوب ،خوب تموم شدا . این همه سختی کشیدن ولی  بالاخره همش تموم شد( اینم پند اخلاقی این پستم بس که گفتن پست هات پند اخلاقی نداره)  با یکم چرب زبونی دختره و عذاب وجدان پسره و حرفایه داییه ... قضیه فیصله داده شد ...  ( ولی واقعا سریال قشنگی بود و با اجراهای خوب ،مرسی) گاهی هم می بینی هنوز فکره به زبونت نیومده که دس مریضا به خودت می گی بابت فکرت بابا پیشگو بودیم خبر نداشتیم عینهو همون شد که گفتیم بی کم و کاست .

چه کیفی  داره  انتظار اون چیزی رو که فکر نمیکنی رخ بده  ،بکشی مخصوصاً چیزی که اون ته ته های ذهنت  جزو محالات گذاشتی  حالی میده نه؟مثلاً... قراره غیر منتظره باشه دیگه...

فکر نکنم من تا سال 86 دیگه پستی بنویسم. خودم و گفتما ! ، نه دوستام. پس از همین الان عیدتون مبارک ، پر خوری نکنین،تا تونستین عیدی بگیرین ولی عیدی ندین (خسیسا).

امیدوارم لااقل برای من دیگه هیچ سالی مثل سالی که گذشت نباشه ...

بابای تا سال جدید

تابعد


+ نوشته شده در  سه شنبه 22 اسفند1385ساعت 9:16 PM  توسط   | 
معمولا وقتی تا یه مدت طولانی٬ هیچ کار خاصی نداری که انجام بدی جز اینکه هر از چند گاهی به سرت بزنه و خونه رو متر کنی ! ممکنه دلت هوس یه تنوع کنه - ممکنه ها ! - اونوقت شاید مثل من دلت بخواد بری مسافرت ٬ بری یه جای سرسبز ٬ دریا !  ( اونم تو زمستون ) ولی نه ! حالا یه جای خوش آب و هوا نشد ٬ بری یه جای دیگه . بابا حداقل یه جایی که حال و هوات عوض بشه .

این روزا یه خورده هوای خونه گرفته است ! خب یکی از دلایلش اینه که دور و برم خلوت شده ٬ اگه همین ۴ تا صدای جیغ و ویغم نمیشنیدم که دیگه ...!

هوا هم که بس ناجوانمردانه سرد است !! ... من شانس ندارم ٬ تا همین دو روز پیش هوا اینقدر خوب بود که یاد بهار میافتادی ! در عرض ۲۴ ساعت یههو ریخت بهم ... منم که کارم گیر این هوا بود ٬ هیچی دیگه !! یه عامل به عامل بد خلقیام اضافه شد ! ... باید صبر کنم تا هوا اندکی جوانمردانه تر شود ...

امروز یه سر رفتم به قدیما زدم ٬ داشتم اتاقو زیر و رو میکردم نمیدونم چی شد که اون کمده منو کشید طرف خودش ! به خودم که اومدم دیدم یه ۲ ساعتی هست پاش نشستم ! ... کلی خاطره ریخته بود توش ... شاید ماله ۱۰ سال پیش ! کلی ذوق کردم ٬ خب آخه مرور خاطرات و دوست دارم  ...با دیدن بعضیاش خندم میگرفت ٬ بعضیاشم که ... ای ! ٬  راستشو بگم بعضیاشم واسه همیشه رفت تو بایگانی ! ( یعنی همون سطل زباله ) ٬ لازم بود ...

شما هم حس میکنین ؟! حال و هوای بهارو ؟! ... امسال یه خورده زود یادش افتادم نه ؟

ولی ... میدونم که خیلی خوشحالم نمیکنه ! یعنی هیچوقت نمیکرده ... از اون روزای اولش خوشم نمیاد ؟! ... نمیدونم واقعا علتش بر میگرده به چی ؟ ولی هر چی که هست ماله اون قدیم ندیماست !! 

 جمله پایانی هم نداره !

فعلا


+ نوشته شده در  جمعه 20 بهمن1385ساعت 0:11 AM  توسط سپیده  | 
فرداست ؟! ... نه فردا نیست ٬ هنوز مونده ...  دلم لک زده واسه اون روزایی که با بچه های هم سن و سالمون میرفتیم یه جایی رو پیدا کنیم که راحتتر بتونیم دسته عزاداری رو تماشا کنیم ٬ بعدشم بیایم خونه مادر بزگم بدو بدو ناهار بخوریم ٬ باز جیم بشیم که دوباره بریم تماشا !!! ... مزه آش و شعله زردشو حس میکنم ... هنوزم دوست دارم اون حال و هوا رو ولی نه دیگه با اون آدما ! ... ... کاش هنوزم بچه بودیم .

هی من میگم آره ٬ اینا میگن نه !! آخه بابا شهرم اینقدر بی بخار میشه !! ... فقط ۲۰۰ کیلومتر فاصله داریا !! اینقدر اختلاف  خودت یه خورده خجالت بکش ... ببین واسه گرفتن یه adsl چقدر باید دردسر بکشیم  ... فکر کنم من اولین مشترکشون باشم !! ... اینم از مزایای کشور عزیزمون که امکانات همه جاش با هم یکسانه ! اصلا اختلاف امکاناتی نداریم که ! (چقدر غر زدم !)


پست این دفعه چقدر کم شده نه ؟ ... نمیدونم چرا دستم به کم نمیره اصلا !!  یادش بخیر بس که من تو هر کاری دست و دلبازم ٬ تو یه هفته ای که با دوستام بودم فقط یه بار افتخار خرید کردن نصیب بنده شد ! دیگه مگه گذاشتن من دست تو جیبم کنم  .. گفتن نه تو حیفی ٬ گناه داری ! هممونو  ورشکست میکنی میشینی سر جات ... خب چکار کنم ؟!  خرید کردنو دوست دارم خب ...

ولی آنلاین نوشتن هم مزه داره ها  ...

خوش باشید .


+ نوشته شده در  یکشنبه 8 بهمن1385ساعت 0:28 AM  توسط سپیده  | 

خب از کجا شروع کنم ؟

از اینجا که من بعد از یک دوره کامل زمین شناسی !! ( شما بخونین 4 ماه ! ) به این نتیجه رسیدم که:: بسه دیگه ، چقدر فلسفی مینویسی ! دلت میاد مخ این همه آدم و هر 15 روز یه بار کار بگیری که چی حرف بزنی ! ، اونم حرفهایی که فقط خودت میفهمی ؟!

نه راست میگم ... یه خورده از مسیرم منحرف شدم..البته اینکه بتونی بقول گفتنی فیلسوفانه!بنویسی خیلی خوبه ولی نه همیشه ! ... ملت این همه راه پا نمیشن بیان پست و بخونن که آخرش هم نفهمن چی به چی بود !؟ لیلی مرد بود یا زن !؟!

اینجاست که پای اون تصمیم کبری میاد وسط ... این همه آسمون و به ریسمون بافیدم ! که بگم دیگه نمیخوام این مدلی بنویسم ! ... نمیخوام ماهی 1 بار آپ کنم ...

از این به بعد میتونید چند روز در میون !!! به اینجا سر بزنید و ببینید که توسط اینجانب آپیده شده است   .... ( البته دوستان هم خودشون صاحب اختیارن ، میدونن چه کار کنن ) ... خیالتون راحت .

ولی شاید یه وقتایی دلم هوای اون پست های فلسفی رو هم کردها !! ... این از اون موقع هاست که قراره فقط خودمم بفهمم چی نوشتم ! ( شما هم نباید ایراد بگیرین ؟؟ خب ؟ )

یه تصمیم کبری دیگه هم گرفتم – میتونین بهش تصمیم صغری هم بگین    اینکه چون قراره نوع نوشتنم عوض بشه ، رنگ نوشته هام هم عوش میشه . تا الان رنگ اختصاصی من نارنجی بود ولی از اونجا که خیلی تقاضا برای تعویض رنگ زیاد بود !! رنگ رو به مشکی تغییر می دهیم  ...

دیگه ....

دیگه اینکه این تصمیم برای من احتمالا مفید واقع میشه ... واسه شما هم خوبه ها ، از این به بعد مجبورید هر هفته سر بزنید و نظر بدید ( اگر هم ندادید اکشال نداره چون اینجا یه محیط کاملا شخصیه ، هر کسی که بخواد میاد اینجا و سر میزنه ! هیچ اجباری هم در کار نیست ... )

 

حرف آخر اینکه ::: این تصمیم ار ماه بهمن لازم الاجرا است – به دلیل این امتحانات  – تا قبل از اون میتونید یه دو هفته ای رو استراحت کامل کنید .

یه خبر دیگه هم مونده تو دلم که باید بگم ، چون ممکنه تا دو هفته دیگه نشه گفت ! ... منتظر یه ای میل مهم از یه شخص مهمم !! ( اهم .. اهم ) ، شما هم میشناسیدش ... حالا بماند کی ؟! اگر جواب گرفتم حتما جریانو بهتون میگم ..

خوش باشید ...

سپیده


+ نوشته شده در  سه شنبه 19 دی1385ساعت 11:20 PM  توسط سپیده  | 

چقدر زود به فکر پست جدید افتادم همین چند روز پیش بود که پست قبلی رو دادم ...

واقعا چقدر زود دیر می شه نه ؟

   کلی مخ خودم و خوردم که چی بنویسم انگار که مخم تعطیل شده  اکثرا همین طوره موقعی که می خوای در مورد یه چیزی بنویسی تو اون لحظه مخه تعطیله ولی وقتی اصلا به هیچی فکر نمی کنی مخصوصا وقتی می خوای یه دل سیر بخوابی  یدفعه یه فکر سر زده خو دشو قاطی  می کنه که تازه موضوع این پستتو پیدا می کنی ... الانم همین طور ه هی دارم فکر می کنم چی بنویسم چی ننویسم  هیچی یادم نمی یاد همین که این پستو فرستادم یه چیز جدید یادم می یاد  ومی گم واییییییی(به همین غلظت) ایکاش این و نوشته بودم  بعد زرنگیم گل می کنه همین موضوع رو برای پست بعدی می فرستم ... چه بچه روراستیم من،به به خوشم اومد(از خودم...)

عید قربانم تموم شد خوش به حال  بچه مدرسه ای ها تعطیل بودن  خوشی زده زیر دلشون چند روزم بخاطر بارش برف ، کولاک و طوفان، لیزی زمین و ... تعطیل بودن.دیگه از ما گذشته این تعطیلی ها،دلمون برا هیچی مدرسه تنگ نشده الا این تعطیلیها اون موقعه  از این خبرا نبود دلمون خوش بود هر هفته یه روز تعطیلیم (جمعه ها) از حق نگذریم عجب بچه های کم توقعی بودیما کسی قدر نمی دونه ...

هرچی هست مال دوره های جدیده از ما که  گذشت تازه دارن کنکورم ور می دارن  آخه چقدر تبعیض ...

جدی جدی به همین راحتی این پست و  هم نوشتم ...ولی خودمونیما کار سختیه وبلاگ نویسی ... البته مهمترش پیدا کردن موضوعه...

 

عشق  تشنه  می شود،خون بایدش داد

سرد می شود ،آتش بایدش زد

گرسنه می شود ،قر بانی بایدش کرد

عشق با قربانی ، با خون نیرو می گیرد، زلال می شود

رشد می کند ، پاک و بی لک می شود ، گرم و نورانی می شود...

از هر چه جز خود زدوده می گردد،

مجرد ،بی غشی ، صافی ،ناب!

و اکنون عید قربان است!...

آی! راست می گویم.

این کلمات چه می فهمند

این شعر ماله دهم دی ماهه شما هم اصلا متوجه تاخیرش نشدین 

تابعد

بهار

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 دی1385ساعت 4:1 PM  توسط   | 

وقتی حرف میزد خشکم زده بود ! نمیدونم چرا فکر میکردم نمیتونه در این مورد حرف بزنه یا بلد نیست ؟ ... آخه من همیشه باهاش حرف میزدم ولی در مورد مسائل خصوصیش اولین بار بود .

به چشم من هنوزم همون بچه توپولویی ! بود که بغلش میکردم .... اما  بزرگ شده  ! ... اینقدر حرف هاش منطقی و بزرگانه بود که دوست داشتم ساعتها باهاش حرف بزنم ، از اینکه از افکار و عقایدش بگه لذت میبردم ! دلم میخواست بیشتر بشناسمش ...

تازه فهمیدم بابا ، چقدر میفهمه – نه اینکه خنگ باشه ها ! نـــه –  من خنگ بودم که نفهمیدم چقدر بزرگ شده !!

ولی خوشم اومد ... بحث اون شب باعث شد بفهمم چقدر مهربونه ... میدونستم بچه با محبتیه ، شاید اول اینقدر نمیدونستم ! آخه بروز نمیداد ... ولی حالا خیلی بیشتر میفهمم و درکش میکنم و اینکه فهمیدم واسه شناختن آدم ها ظاهرشون کفایت نمیکنه !...

یه جورایی از اونشب تا حالا در مقابلش معذبم ! از اینکه اینقدر نکته سنج و دقیقه و باید مراقب تک تک حرف ها و حرکاتم باشم ... میدونم این پست رو میخونه . فقط میخوام بهش بگم که دوسش دارم ! منم مثل خواهرشم با کلی آرزوهای قشنگ واسش ! ....

v                        

طبق معمول این پنجشنبه هم رفتم بهشت زهرا . خیلی شلوغ بود و خیلی همه سرد!

برای اولین بار تو این زمستون یخ کردم !! .. البته طبیعیه ، هر کی 4 ، 5 ساعت یه ریز اونجا بشینه یخ میزنه دیگه ؟! ..

اونروز اونجا یه مورد جالب دیدم ... یه مرد با یه قفس پر از پرنده !! ... پرنده ها رو میفروخت ... هر کس نیتی داشت می اومد ازش پرنده میخرید و آزاد میکرد ! .. حس خوبی بود ، شاید اگه جای دیگه اینکار و میکرد کسی ازش نمی خرید ولی اونجا ... به خاطر همین بود که ازش زیاد استقبال شد ! (کاسبیه خوبیه ها ، هر پرنده ای 250 تومن ! مردم از چه راه هایی که پول در نمیارن!! ) ... منم 4 تا پرنده خریدم ، سر اولین نیتم وقتی خواست پرنده رو بگیره و بده دست من که آزادش کنم  ، هنوز پرنده رو کامل نگرفته بود که پرنده از دستش فرار کرد !! برای 1 صدم ثانیه همه مبهوت من شدن ! .. نمیدونم چرا ته دلم حسی بهم گفت که حاجتم روا میشه .. آمین .

میخوام برم 5 تا پرنده بخرم .. (  وسعم بیشتر از این نمیرسه !  )  فرقی نمی کنه چی باشه ! ولی خواستم از یه عدد متبرک استفاده کنم... میخوام یه بارم اینجوری نذر کنم ! ببینم چی میشه ؟

این شعرم ، شاعرش دختر خالمه - گلریز - خیلی این شعر و دوست دارم واسه همین تقدیمش میکنم به همه دوستای عزیزم ...

صدای نم نم باران بهانه است میدانم       

          سکوت سخت نیمه شبان هم بهانه است میدانم

دلی گرفته و چشمی غبارآلود

            همه ز راه و رسم زمانـــــه است میــــدانم

 

افسون


+ نوشته شده در  سه شنبه 28 آذر1385ساعت 10:14 PM  توسط افسون   | 

چند روزه که دستم میره رو کاغذ تا بلکه چیزی نوشته بشه ولی وقتی بلند میکنم میبینم فقط خط خطی کردم ! با دقت که نگاه میکنم میبینم وای چقدر حرف زدم …

آره واقعا حرف زدم … پشت همین خط هایی که تو نگاه اول اینقدر درهم و برهمه کلی حرفه – ولی فقط خودم میفهمم! –

میگن وقتی میخوای کسی رو بشناسی بشین پای حرفاش – راست میگن ؟! – ولی من فکر میکنم هر آدمی رو نمیشه اینطوری شناخت ، خیلی ها رو میتونی از رو حرف های نگفتش بشناسی ! حرف هایی که وجود دارن ولی هیچوقت به زبون نمیان ... شایدم گفته میشن ولی کسی نمیشنوه !!

 

      حرف هایی هست برای نگفتن

      و ارزش عمیق هر کسی

      به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد .

      و کتاب هایی نیز هست برای ننوشتن

      و من اکنون رسیده ام به آغاز چنین کتابی

      که باید قلم را بکنم و دفتر را پاره کنم

      و جلدش را به صاحبش پس دهم

      و خود به کلبه بی در و پنجره ای بخزم

      و کتابی را آغاز کنم که نباید نوشت .          ( علی شریعتی )

 

وقتی بین نوشتن هات فاصله می افته میشه همین دیگه !! ... نهایتش میرسی به حرفهایی که نمیشه گفت ! ...

 

سپیده


+ نوشته شده در  دوشنبه 20 آذر1385ساعت 9:53 PM  توسط سپیده  | 

 

همون ترم اول دانشگاه که بودم بخاطر قدوم مبارک بنده محل دانشگاهمون تغییر کرد و منتقل شد به جایی با محوطه ی بزرگ که اینقدر فضای سبزش وسیع بود توش گم می شدی !!!

چون مکان جدید و تازه تاسیس بود نگهبان نداشت هر کی هر جور دلش می خواست باکارت بی کارت، میومد و می رفت . از هر  پنج نفری که میومدن یکی دانشجوی اونجا بود!(ماهم دلمون خوش بود دانشگاه می ریم) خودشونو می کشتن یه هفته در میون، پنجشنبه ها بعد از ساعت دو یه نفرو می ذاشتن تا کارتا رو نگاه کنه (به قول معروف غافلگیرمون کنن ،ولی عمرا )تا زد و سر کلاس استاد فیزیکمون ، یهو در باز شد و یه پسر بچه افغانی ! با یه برس و واکس تو دستش اومد تو  یه نگاهی به دانشجوهای خوشتیپ ! و استاد خوشتیب تر انداخت و گفت : کفشاتونو واکس بزنم !!!، هنوز تو کف این مونده بودیم که قضیه چیه !! که دیدیم چند تا بچه قد و نیم قد دیگه هم از پشتش مثل جن ظاهر شدن  استاد آدم ندیده هم ! هاج و واج مونده بود (تازه اولین سالی بود که اونجا درس می داد)که پسر بچه و همراهاش ظاهرا متوجه شدن که از این کلاس بی بخار ! هیچی عایدشون نمیشه راهشونو کشیدن و رفتن کلاس بغلی !!  و مدیر گروهمونم که انگار تازه متوجه شده بود چادر به کمر بسته !! بدو بدو افتاد دنبال اونا ! بیچاره ها رو از دانشگاه انداخت بیرون (اخراجی ها رو اینطوری از دانشگاه بیرون نمی کنن که این بیرون کرد )- لابد طفلی ها میخواستن جهشی وارد دانشگاه بشن آخیییی ... تا یه هفته این اتفاق نقل زبون بچه دانشجوها بود تازه بعد از این اتفاق به رگ غیرت مدیر دانشگاه بر خورد و یه نگهبان دایم دم دانشگاه گذاشت( حالا خوبه دانشگاه سراسری بودا !!) که ازاون به بعد ما خودمونو لعن و نفرین می کردیم که چرا دخیل بسته بودیم که یه نگهبان برامون بزارن چون تازه به درد دانشجوهای  جاهای دیگه دچار شده بودیم... که اگه خدایی نکرده یه روزی کارت یادت می رفت باید دم دانشگاه بایستی و به هزار قسم و آیه متوسل بشی تا دل  نگهبانه به رحم بیاد و بزاره  بعد از گذشتن نصف کلاس بری تو  و با نگاه سرزنش آمیز استاد مواجه بشی مخصوصا اگه استادی باشه  که براش ادای بچه درس خونارو در می آوردی   (اند بچه مثبتیه دیگه)...

درس عبرتی بشه واسه کسانی که از مزایایه نداشتن بعضی قانونا بر خوردارن

 

تا بعد

بهار


+ نوشته شده در  جمعه 10 آذر1385ساعت 5:57 PM  توسط   | 

بچه که بودیم با بزرگا یه جاهایی میرفتیم واسه تفریح و ... که تو عالم بچگی فکر میکردیم دیگه آخر دنیاست ، برامون عجیب بود ولی وقتی یه جاهایی رو با اجبار میرفتی مخصوصا با کسایی که دوستشون نداشتی اونوقت دیگه اون جا واست میشد آینه دق .

پنجشنبه جمعه ها وقتی میگفتن میخواین با فلانی بریم اونجا ، غم عالم منو میگرفت که بازم اونجا ، بازم با اونا !! آخه فک و فامیل ما همیشه یه جایی رو پاتوق میکردن اونقدر اونجا میرفتن که دیگه آدم از همه چیش زده میشد ...

یادمه وقتی که رفتم سر کار همون روزای اول که در تب و تاب جای جدید بودم از خیابون های مختلف میرفتم که یه مسیر تازه رو واسه خونه رفتن پیدا کنم ، تازه متوجه شدم که چقدر اینجا ها برام آشناست و یادم افتاد که این مسیرا یکی از اون جاهایی بوده که همیشه ازش متنفر بودم ! ولی ایندفعه فرق میکرد ، ایندفعه نه با اجبار میرفتم نه با کسایی که دوسشون نداشتم ، اینبار اون مسیرا واسم یه عطر و بوی دیگه داشت بخاطر اینکه ...

اصلا فکر نمیکردم که یه روزی مجبور شم چند سال شب و روز از اونجا عبور کنم ، ولی الان همون جا یه بخشی از بهترین خاطرات زندگیم رو داره .

از یه جای دیگه هم خیلی بدم می اومد . از بهشت زهرا . همیشه باید صبح های زود از خواب پا میشدم . خیلی اذیتم میکرد . مخصوصا از لحاظ روحی ، از مرگ میترسیدم ! فکر میکردم بزرگ که شم هیچوقت نمیرم بهشت زهرا !! ...

اما حالا .... جوری شده که دیگه خودم اون مسیر بهشت زهرا رو  تنها میرم . دیگه چشمام به اون مسیر عادت داره . فکر اینکه الان دارم خودم میرم و یه روزی منو با آمبولانس میارن برام ترسناک نیست . تو قبر خالی که میخوابم احساس سبکی میکنم ! خیلی راحت باهاش کنار اومدم .

وقتی میرسم پیش عزیزام مخصوصا قطعه شهدا و سر قبر شهید پلارک خیلی آروم میشم ...

 

روزگار چه بازیها که نداره ، هیچوقت نمیدونی کی و چه جوری حس تنفر و دوست داشتنت جاشونو با هم عوض میکنن ، وقتی که اصلا انتظارشو نداری بدترین دوران و لحظات واست تبدیل میشن به قشنگترین خاطرات ! و بر عکس ...

دلم میخواد قدر لحظه هایی  که به چیزی حس خوبی دارم رو  بدونم و ازشون نهایت استفاده رو ببرم . شاید یه روزی  اون حس و حال تغییر کنه یا اون لحظه ها رو از دست بدم ...

 

افسون


+ نوشته شده در  جمعه 3 آذر1385ساعت 11:55 PM  توسط افسون   | 

تا حالا اینقدر دقیق به خیلی چیزا فکر نکرده بودم . چرا فکر میکنیم فرار از واقعیت تنها راه حله ، چرا برای اینکه خودمون رو تسکین بدیم بقیه رو با رفتارمون آزار میدیم ، چرا یه ذره فقط یه کوچولو فکر طرف مقابل رو نمیکنیم که داره میشکنه ولی صداش در نمیآد ...

شاید لازم باشه یه وقتایی بر خلاف جهت آب شنا کنیم ، برخلاف تمام رسم و رسوم ها ، تمام عقاید رایج خرافی و غیر خرافی ! ...

یکم شجاعت فقط همین . کافیه بیافتی تو خطش اونوقت میبینی اون چیزی که ازش میترسیدی خود ترس بوده!

 

این حرفا رو فقط کسی قراره بفهمه که باید بفهمه ... هر کس طبق منطق خودش برداشت میکنه ولی ...

اینبار خواستم این تیپی بنویسم چون دلم گرفته بود ، نه اون گرفتنی که معمولا با یه آه همراهه ... نه ...  دلم دلگیر شده بود ، هیجوری هم نمیخواست کوتاه بیاد ، میخواست غرور ترک خوردشو دوباره جمع و جور کنه ، خیلی هم عصبانی بود اینو میشد از قیافش فهمید ( این یکی منظورم خودم بودم !)

 

ایندفعه بر خلاف همیشه کوتاه اومد ، سخت بود اما ، در نهایت فکر کرد کاره درست رو انجام داده ... فکر کنم برخلاف همه اون اعتقاداتش عمل کرده بود !!!؟

چی میشد اگه سعی میکردیم غرورمون رو هر از چند گاهی قایمش کنیم ! ... بزاریم دلمون یه نفسی بکشه اینقدر بهش سخت نگیریم ...

 

پست این دفعه هم برخلاف همه اون اعتقادات وبلاگ نویسیم بود ، ولی فکر کردم لازمه یه تلنگری بزنم ...

 

سپیده


+ نوشته شده در  یکشنبه 21 آبان1385ساعت 10:22 PM  توسط سپیده  | 

چرا بعضی ها فقط بلدن شکایت کنن از هرکی و هر چی که مخالف نظرشونه وهمیشه ساز مخالف می زنن یا چرا بعضیها  هیچوقت حرف خودشونو نمی زنن و همیشه نظرشون با نظرات دیگران تغییر می کنه چرا بعضی ها فکر میکنن از دماغ فیل افتادن و زمین فقط برای اونا می چرخه ....

بابا توبا این کارا چکار داری زندگی خودت و بکن با کار بقیه کار  نداشته باش !....

مگه تو مغز خرخوردی که مدام تو کار دیگران دخالت می کنی هی می گی چرا فلانی اینطوریه فلانی اونطوریه ....

 اخه تو خوشت میاد یکی هی مدام مثل پتک رو اعصابت بزنه و  هی دستوروارد بده بابا فضولی هم حدی داره تا یه حدی می تونی جلوی خودتو  نگه داری که چیزی نگی ولی وقتی که اون کارد معروف به استخونه رسید دیگه کاریش نمی شه کرد از ما گفتن حالا هی برو تو کار هر کی که می خوای دخالت کن ولی نگی که نگفتی ...از قدیم گفتن به کاری که به تو کار نداره کار نداشته باش !!

 

راستی عیدتون مبارک و به قول شاهین!! نماز و روزهاتون قبول در گاه حق انشاا...( با لهجه بخونید ! )

عجب سریالی بود این صاحب دلان حیف که تموم شد  بلاخره هرچیزی تموم می شه دیگه...

 

    خدا می داند که ما هنرمندان زندگی هستیم.

    روزی چکشی به ما می دهد تا مجسمه بسازیم،

    روز دیگر قلم مو و رنگ می دهد تا نقشی بکشیم، یا کاغذ و قلم می دهد تا بنویسیم.

    اما هرگز  نمی توان چکش را بر بوم نقاشی بکار برد یا مداد و بر تندیس.

 

حاظرین یکم نصیحت کنم ... (شما  فکر کنید این نصیحت مامان بزرگتونه) بچه جون اینقدر نشین پای این نمی دونم چیچی نت ، مخ کار نگیر مگه تو درس و مشق نداری صبح تا شب هی  تق تق می کنی آدم نمی فهمه چی کار می کنی.. بزار یه آشی برات بپزم که یه وجق روش روغن باشه...

خوشتون اومد حالا پاشم برم که نگین خودت به نصیحتات گوش نمی کنی

گوش نکردینم نکردین گفتم یه چیزی گفته باشم ..

تابعد

بهار


+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 آبان1385ساعت 11:38 AM  توسط   | 

نمیدونم چرا بعد از این همه عمر که از خدا گرفتم این اولین ماه رمضانی هست که برام یه رنگ و بوی دیگه ای داره ... امسال ماه رمضون از همه سالها واسم پر رنگ تر و غمگین تره .

یعنی یه جورایی حسش کردم و سعی کردم تمام مسائله مربوط به اونو درست انجام بدم ، انشاءالله که قبول کنه ...

زندگیه دیگه ... همیشه مشکلات و غم و غصه آدما رو بزرگتر از اون چه که هست نشون میده ... انگار چشم آدمو به دنیا باز میکنه

این روزا با این حال و هوایی که داره – نمیدونم اسمشو چی بزارم ! – از خیلی ها شنیدم که گفتن این ماه رمضون با بقیه خیلی فرق میکرد ... واسه منم همینطور بود

این شبهای قدر با اون آسمون ابریشو و اون نم نم بارونش و هزار و یک نشونه ... همشون انگار دست به دست هم دادن تا حالتو دگرگون کنن !

 

یه حال غریب یه احساس عجیب دارم ، انگار که قراره یه اتفاقی بیافته کاملا حسش میکنم ولی نمیفهمم چیه ؟ واسه همین یه جورایی گیج میزنم ! ... صدای تیک تیک ثانیه شمار مدام تو گوشمه ...

 

فقط از خدا میخوام که این سه شبی رو که زیر بارون دست به آسمون بلند کردم و واسه خودمو بقیه دعا کردم ، هم منو و هم بقیه رو حاجت روا کنه ...

 

 بگو آمیـــــــــــــن

افسون


+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مهر1385ساعت 1:26 AM  توسط افسون   |